محمدتقي فاضل ميبدي*
در تاريخ حکومت هاي اسلامي رابطه اخلاق و سياست را دو گونه مي توان برشمرد؛ اول حاکميت سياست بر اخلاق است. به اين معنا که هميشه اخلاق پيرو سياست است و حاکم و نظام سياسي سعي مي کرده حفظ نظام و حاکميت موجود را بر ارزش هاي ديني و اخلاقي پيشي بدارد و براي بقاي خود هر ارزشي را فدا کند. ديگري حاکميت اخلاق بر سياست است يعني دغدغه حاکمان حفظ ارزش هاي ديني و اخلاقي بوده است. به عنوان نمونه اين دو روش متقابل را در تاريخ حکومت علي(ع) و معاويه به خوبي مي توان نمونه آورد. آنچه در منطق معاويه و حکومت امويان اصل است، حفظ قدرت و نظام در نظام اموي است. در مقابل اين نوع حکومت، حکومت علي(ع) است که حاکميت اخلاق بر سياست در آن هويدا است. با مقايسه اين دو نوع از حکومت هاي موجود در تاريخ مي توان به مسائل مهمي پي برد. از جمله اينکه آنچه در حکومت علي(ع) برخلاف حکومت معاويه ارزش و معيار قلمداد مي شود، حفظ کرامت انساني است و اينکه حقوق هر انساني در هر شرايطي بايد حفظ شود. (اما اخ لک في الدين و اما نظير لک في الخلق) انسان به عنوان انسان بايد حقوق او حفظ شود. احترام و رعايت حقوق انسان ها از ابتدا در حکومت علي(ع) معيار اصلي و مهم محسوب مي شود و اين نکته يي است که نبايد از آن چشم پوشي کرد. شما موارد زيادي در حکومت امام علي(ع) را مي بينيد که حفظ حقوق مخالفان خود را واجب مي شمرد. يک نمونه بسيار زيبا که مي توان به آن اشاره داشت، داستاني است که مولوي در مثنوي معنوي آورده است. آن جريان روبه رو شدن امام علي(ع) با پهلوان قريش در جنگ خندق است که در درگيري، پهلوان قريشي آب دهان به صورت حضرت علي(ع) مي اندازد. علي(ع) دشمن خود را رها مي کند. مولوي از زبان پهلوان قريشي مي گويد؛
گفت بر من تيغ تيز افراشتي/ از چه افکندي مرا بگذاشتي
امام علي(ع) در پاسخ به پهلوان قريشي، به بيان مولوي مي گويد؛ تيغ حلمم گردن خشمم زند/ خشم حق بر من چو رحمت آمده است
به درستي و نادرستي داستان کار ندارم ولي مولوي روح امام علي(ع) را در برابر مخالفان خود اين گونه ترسيم مي کند يعني حکومتي که اخلاق را بر سياست مقدم مي داند. حلم را بر خشم حاکم مي کند. لهذا حضرت مي فرمود؛ اگر دنيا را به من بدهند حاضر نيستم دانه يي را از دهان موري از راه ستم بگيرم. در اين نظام اخلاقي حتي فحش و هتاکي به مخالف روا شمرده نمي شود. کانت که در اخلاق وظيفه گراست، مي گفت؛ کرامت انسان از هر چيز برتر است، يعني اگر تمام دنيا به هم بريزد نبايد کسي را شکنجه کرد زيرا شکنجه يک انسان در نظام حاکميت اخلاق بر سياست پذيرفته نيست. قدما مي گفتند رئيس جامعه بايد کسي باشد که حکمت عملي را بداند و مسلط بر نفس خود باشد و سياستمدار بايد پرواي اخلاقي داشته باشد تا فضايل اخلاقي خود را به جامعه تزريق کند. يعني يک حاکم سياسي در مقابل منتقدان خود به جاي به کارگيري خشم و خشونت از حلم خويش استفاده کرده و از منتقد خود استقبال مي کند. در منطق حاکمان امروز آنچه مهم است منافع ملي است نه اخلاق اجتماعي.
لهذا نبود راستي و رواج دروغ، به ويژه در رسانه ها، چشمگير است. براي مبارزه با رقيب دروغ جايز شمرده مي شود. در نظام هاي حقوقي و در شريعت اسلامي اقرار زير شکنجه اعتبار ندارد، زيرا خشم حاکميت بر صداقت و بر آزادي فرد غلبه شده و زيربناي اخلاق که آزادي و صداقت است از بين مي رود. در اينجا اين نکته را بايد دريافت که آنچه در يک نظام سياسي مهم است، حفظ حقوق انسان ها است. و در پرتو پاسداري از حقوق مردم اخلاق محقق مي شود. در چنين ديدگاهي حکومت حق ندارد براي بقاي خود دروغ بگويد و براي بقاي خود دست به تخريب بزند يا اقداماتي انجام دهد که شايسته کرامت انساني نيست. يکي از دانشمندان مصري در مطلبي که براي امام علي(ع) نوشت، اين اشکال را بر آن حضرت وارد کرد که چرا حضرت علي(ع) روش سياستمداران تاريخ را پيش نگرفت تا بتواند بر معاويه پيروز شود، که سيدقطب در پاسخ نوشت براي اينکه سياست را بر اخلاق حاکم نکرد. حاکميت اخلاق بر سياست را برگزيد؛ چيزي که در نظام هاي امروز جاي آن خالي است. در نظام سياسي غرب شخصي همانند ماکياولي در توصيف شهريار مي گفت حاکمان بايد به هر قيمتي حکومت کنند و اين حاکم است که تعيين کننده فضايل اخلاقي است. بقاي حکومت مهم است ولو اينکه صداقت و اخلاق از بين برود که پاره يي از حکومت ها هم در اين روزگار همين روش ماکياولي را پيش گرفته اند.
بعضي مي گويند ماکياولي در مقام توصيف حکومت روزگار خود بوده است که مصلحت و بقاي نظام و حکومت در ايتالياي قرن چهاردهم بر هر نوع فضايل اخلاقي مقدم بود. به تعبير هابز؛ اين حاکم است که معين مي کند چه چيزي خوب است و چه چيزي بد. در نتيجه از دو اصل آزادي و عدالت که اساس فضايل اخلاقي است فقط فرياد سخن را مي زنند ولي در عمل نه از آزادي خبري هست، نه از عدالت به معناي واقعي آن. حافظ که بازگوکننده ادبيات اخلاقي ماست، مي گويد؛ ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم/ جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم/ عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است/ کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم. در نگاه حافظ کار بد مطلقاً بد است. استثنا هم ندارد. حتي اگر در برابر دشمن هم قرار گرفتي معيارهاي اخلاقي را فراموش مکن. حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم براو/ ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم. اين اشاره به آيه قرآن است؛ ولا يجرمنکم شنآن قوم علي الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي (مائده /8) دشمني با کسي شما را از اجراي عدالت بازندارد.
* عضو شوراي مرکزي مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم
**اعتماد